تبليغاتX
آبانیها

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1385

اي بابا.....

 

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند  

                                   همه از دوست فقط چشم و  دهن مي خواهند

ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند  

                                            گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند

آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند     

                                        عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند

خوب ،طبيعي ست كه يك روزه به پايان برسند 

                                          عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسند

 

 

 

عشق به دوش بيكار هرجا جا باشه لنگر مي ندازه

 

اين پست رو واسه يكي از دوستاي خوبم گذاشتم

 

 


امید نوشته شده توسط
 لينك مطلب   
rosette



نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385

بر صليبم ،

ميخکوب !

خون چکد از پيکرم ، محکوم ِ باورهای خويش .

بوده ام ديروز هم آگاه ، از فردای خويش .

مهرورزی کم گناهی نيست ! می دانم .

سزاوارم ، رواست .

آنچه بر من می رسد ، زين ناسزاتر هم سزاست

در گذرگاهی که زور و دشمنی فرمانرواست .

*

مهرورزی کم گناهی نيست !

کم گناهی نيست عمری ، عشق را ،

چون برترين اعجاز ، باور داشتن .

پرچم اين آرمان پاک را

در جهان افراشتن .

پاسخ آن ، اين زمان :

تن فرو آويخته !

با نای ِ بی آوای خويش !

*

ساقه ی نيلوفری روييد در مرداب ِ زهر !

ای همه گل های عطر آگين ِ رنگين !

اين جسارت را ببخشاييد بر او ،

اين جسارت را ببخشاييد !

جرم نا بخشودنی اين است :

« ننشستی چرا بر جای خويش ؟ »

*

جای من بالای اين دار است با اين تاج ِ خار !

در گذرگاه ِ شما ،

اين تاج ، تاج ِ افتخار .

جای من، تا ساعتی ديگر ، ازين دنيا جداست ،

جای من دور از تباهی های دنيای شماست ؛

ای همه رقصان !

درون قصر ِ باورهای خويش !

 

« فريدون مشيری »

 


امید نوشته شده توسط
 لينك مطلب   
rosette



نوشته شده در شنبه شانزدهم دی 1385

 

شکر

كوتاه ترين لحظه بودن زندگي است.

هنگامي كه:

تمام بهشت را با نگاهي بر اندام درخت پنجره اتاقم تجربه مي كنم

چرا ناراحت باشم؟

وقتي كه:

بهترين مو سيقي ها را درسكوت اتاق كوچكم مي شنوم

چرا غرق شادي نباشم؟

گاه يك لبخند ،آنقدر دست نيافتني است كه با آن زندگي مي كنم

گاه:

يك نگاه آن چنان سنگين است كه چشمانم رهايش نمي كنند

گاه:

يك عشق آنقدر ماندگار است كه فراموشش نمي كنم.

چرا خوشحال نباشم !؟

وقتي خداي به اين خوبي دارم كه هيچ وقت تنهام نمي ذاره .....


امید نوشته شده توسط
 لينك مطلب   
rosette



نوشته شده در شنبه نهم دی 1385

حسرت

 

داستاني را كه مي خواهم برايتان نقل كنم درباره ي سربازي است كه پس از جنگ ويتنام مي خواست خانه بازگردد.

او در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت:" پدر و مادر عزيزم ، جنگ تمام شده و من مي خواهم به خانه بازگردم، ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را با خود به خانه بياورم "..الدين او در پاسخ اظهار داشتند :"ما با كمال ميل مشتاقيم او را ملاقات كنيم".

پسر ادامه داد:"ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد.او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است . جايي براي رفتن نداردبنابراين مي خواهم او با ما زندگي كند".

پدرش گفت":"پسر عزيزم ، شنيدن اين موضوع براي ما تاسفبار است .شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي كردن بيابد."

پسر گفت:" نه، من مي خواهم او با ما زندگي كند."

آنها در جواب گفتند:"نه تو متوجه نيستي فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد بود .ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و نمي توانيم اجازه دهيم مشكل فردي ديگر زندگي ما را دچار اختلال كند.بهتر است به خانه بازگردي . او را فرام.ش كني.دوستت راهي براي زندگي خويش خواهد يافت."

در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد . والدين او ديگر چيزي نشنيدند.

چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده سر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلد جان باخته است و آنها مشكوك به خود كشي هستند. پدر و مادر او آشفته و سراسيمه به سمت سانفرانسيسكو پرواز كردند و براي شناسايي جسد پسرشان به پزشكي قانوني مراجعه نمودند .آنها پسر خود را شناختند و در نهايت تعجب به موضوعي پي بردند كه اصلاً به آن فكر نمي كردند .

پسر آنها يك دست و يك پا داشت............

!!!!!!!!!!!!!!

من هيچي نمي تونم بگم .......


امید نوشته شده توسط
 لينك مطلب   
rosette



کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by seylsepour.blogfa.com


tkbleak.com